تبليغاتX
رها و خاطر پر درد

*
*
*
*
*
*
*
رها و خاطر پر درد
.:*¨`*:.تو.....اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن و بگو ماهیان حوضشان بی اب است..:*¨`*:.
خدايا تو را ميخوانم جمعه 24 آبان1387 14:16
سلام...

ممنون از شما دوستان خوبم که همیشه بهم سر میزنین...

به یادم هستین و برام دعا میکنین...

خیلی دوستون دارم...

فعلا مشکلاتی دارم که نمی تونم بیام...

برام دعا کنین...

قربان همتون...رها

...خط خورده به قلم ...رها(دختر خاكستر نشين) | موضوع: | لينک ثابت |

...تولد عشق جاويدانم امام زمان عزيزم... پنجشنبه 24 مرداد1387 4:7

سلام...سلام...سلام...

اومدم با دنيايي از شادي ...چرا؟چون باز نيمه شعبان شد و تولد عشق جاويدانم و مولايم مهدي(عج)

سلامتي و ظهور آقا صلوات...اللهم صل علي محمد و آل محمد

هرچند مي دونم نصف اين قدم كه دوسش دارم براش منتظر خوبي نبودم ...اما بازم مي گم كه دوسش دارم .خيلي ...خيلي بيش از اون چيزي كه بشه بش فكر كرد

هروقت هرچي خواستم البته از همه ائمه خواستم اما امام زمانم جدا بوده هيچ وقتم دستمو پس نزده الا اون موقع كه ديگه تو كاري خواست خدا جور ديگه اي بوده باشه

من تو زندگيم معجزه هاي زيادي رخ داده از خدا از ائمه و مخصوصا امام زمان.....دليل بر اين نشه كه من بگم آدم خوبيم ..دليل بر اينه كه من تنهاي تنها بودم و هيشكيو نداشتم و خدا به دادم رسيده و نجاتم داده...

امروز مي خوام از معجزه اي كه يه بار برام رخ داد و البته كلي هم اون روز خنده دار بود...براتون بگم

سال فكر كنم 84 بود و من مثل هميشه قم خونه خالم تلپ بودم با ...

قرار بود يعني قصد كرده بودم كه اولين جايي كه مي رم حرم عمه حضرت معصومه (س)باشه بعدشم كه معبد عشقم جمكران برم...

ولي متاسقانه اونقد كارام طول كشيد كه حرم هم به زور تونستم برم...

يك روز با فاطمه دختر خالم رفتيم بيرون كلي كار داشتم كه بايد انجام مي دادم...داداشمم گفته بود كه ديگه همين روزا داريم برمي گرديم

آخه از خونه خالم تا جمكران خيلي راه بود اونم با ماشين ...يه چرتي مي شد زد

اون روز كارامون كه انجام داديم تو راه برگشتن به خونه بوديم كه با فاطي قرار گذاشتيم كه فردا ديگه حتما ايشالله بريم جمكران..

من اگه برم قم و نرم جمكران مي ميرم...

ديگه تو راه بوديم داشتيم برميگشتيم....ظهر شده بود گرما يه طرف بي حالي يه طرف پياده روي هم يه طرف...

آخه من اصلا خوشم نمياد با ماشين اين طرف اون طرف برم همش دوست دارم پياده برم...

به قول الهام دختر خالم ما جون مي كنيم تا يه 5-6 كيلويي وزن اضافه مي كنيم جنابعالي كه تشريف مي ياري همرو پس مي ديم

خلاصه ما شده بوديم ميت به زور خودمون رو رسونديم خونه ..

.وقتي رسيديم از در حال كه رقتيم تو كيفم و انداختم و خودمو انداختم رو زمين و تكيه دادم به ديوار كه اگه كسي نمي دونست مي ومد بنده رو كفن مي كرد و مي برد...

عين معتادا...

فاطي هم كه طبق معمول با كفشش درگير بود...يهو پسر خالم اومد ...يه نگاهي به سرو رومون انداخت بعد با جديت گفت چي شد گيرتون اومد؟؟!!

منم با تعجب نگاهي به فاطي انداختم و بعد به پسر خالم گفتم چي؟

آروم اومد نزديك و يواش گقت مواد ديگه....بعد با صداي بلند خنديد...

منم با اين كه خندم گرفته بود جلو خودمو گرفتم هرچند خندم معلوم بود گفتم بي مزه......پاشو جمعش كن...

گفت شما دوتا خيلي مشكوكين نكنه رقتين تو كار مواد ...خريد و فروشي چيزي؟؟؟اگه آره بگينا ما هم پايه ايم....

گفتم آره كافر همه را به كيش خود پندارد...

آخه اين بنده بي مزه خدا هروقت مي بينه ما اعصاب معصاب نداريم جو مزه پروني مي گيرتش...

گفتم فاطي بعد بيا كمك كن من همه چيو جمع كنم كارامونم انجام بديم كه ديگه فردا زور بريم جمكران كه ديگه طاقت ندارم...

يهو پسر خالم با خنده اي گفت:تاسف عميق منو بپذيريد....

گفتم برو بينيم توچي مي گي؟
گفت حالا من نگم يكي ديگه كه مي گه كه داداشتون عزم رفتن كردن و به بنده امر فرمون كه تا آبجي بنده از بيرون برگشتن من به شما بگم كه پيليز آماده شيد كه فردا دارين بر ميگردين...

يهو مثل برق گرفته ها از جا پريدم ....گفتم خالي نبند....گفت:به نظر تو احساس تاسف به اين غليظي مي تونست خالي بندي باشه؟

ديگه نتونستم حرف بزنم بغض گلومو گرفت...يهو ديدم كه داداشم و زن داداشم برگشتن...

گفتم تو رو خدا راست بگو قراره فردا بريم؟؟؟ خيلي خونسرد گفت:آره

با التماس گفتم تو روخدا نمي شه پس فردا بريم؟من هنوز جمكران نرقتم آخه كلي كار داشتم تو كه مي دوني من اگه جمكران نرم مي ميرم...

گفت من نمي تونم كاري كنم چون بهم زنگ زدن و براي انجام كارم حتما بايد برم كه دير ميشه در ضمن بابا هم گفته ديگه بيايد خيلي وقته اونجايين دلمون تنگ شده خونه هم سوت و كوره...

مي دوني كه زبونشون(همين طور كه به من اشاره مي كرد)اينجاس واسه همين اونجا ساكته...

منم كه نتونستم بمونم رقتم تو اتاق و زانومو بغل كردم و يه بالش گذاشتم رو پام و با هق هق گريه كردم و يرمو فرو كردم تو بالش تا كسي صدامو نشنوه...

بعدشم به راه هميشگي چنگ زدم يعني همون توكل به خدا و توسل به آقا...

گفتم خدايا تو كه مي دوني من اگه نرم جمكران مي ميرم خودمم نمي بخشم كه پي همه كارام رفتم و اينو گذاشتم واسه بعد ...

آقا جون مي دونم كه بدم مي دونم كه ازم راضي نيستي ولي به خدا دق مي كنم جمكران تنها جاييه كه من خالي مي شم

توروخدا كاري كن ما يه روز ديگه بريم من بتونم بيام جمكران...انقد گريه كردم كه چشام پف كرده بود و قرمز شده بود خفن....

فاطي اومد تو اتاق گفت خجالت بكش مثل بچه ها گريه مي كني...حالا يه امسالو نري مگه چي مي شه...

گفتم فاطي تو ديگه چرا تو كه مي دوني من چقد به آقا مديونم....

خلاصه ....با ناراحتي و دور از جون مثل عزادارا نشسته بودمو وسايلمو جمع مي كردم....بعدشم دراز كشيديم ...

فاطي مي بيني به خدا چقد بدشانسم؟

فاطي گقت آره آخه با اين چشاي پف كرده ديگه هيچ اميدي به شوهر كردنت نيس...

هم خندم گرقته بود هم حرص

گفتم فاطي ول كن تو رو خدا حوصله ندارم ....

خلاصه شب شد و ما رو خواستن واسه شام اما من اصلا از اتاق بيرون نرقتم و به بدشانسي خودم مي فكريدم...

آخر شب بود كه همه تو حال جمع بودن جز من ديدم داره صداهايي هم مياد كه يهو صداي پسر خالمو شنيدم كه صدام مي زد و گفت چند لحظه هم سعادت ديدنتون رو به ما بديد...

منم كه حوصله نداشتم يواش گفتم برو بينيم با....

گفت نمياي؟به ضررت تموم مي شه ها ...

ديدم داداشمم داره صدام مي كنه...مجبور شدم برم....

با همون قيافه ميتي رفتم....پسر خالم تا منو ديد گفت ما روح صدا نزديم برو بگو جسمش بياد....

گفتم بي مزه...حالا چيه؟.....گفت هيچي شما مي تونيد فردا تشريف ببريد جمكران... گفتم...خالي نبند...گفت آخه مگه آدم واسه روح هم خالي ميبنده؟....

بعد داداشم با خنده گفت آره راست مي گه .....يه جيغي زدم و با خوشحالي و فرياد گفتم ..واااااااااي باورم نمي شه......از ناراحتيم هم خبري نبود....

پسر خالم گفت:نه مثل اينكه جسمش بوده من چشام ضعيف شده....همه خنديدند....

داداشم گفت يم زنگ زدن گفتن كه كارمون به تاخير افتاده....ولي بابا ديگه با خودت...آخه مي دوني كه زبونشون تويي فقط كافيه كمي زبون بريزي....

گفتم اون با من.....خلاصه كه بابامون هم راضي كردم....فاطي هم گفت خوب ديگه حالا بدو بريم بخوابيم كه فردا بريم....ديگه جا نمونيم....

داشتيم ميرفتيم كه داداشم گفت فقط يادت باشه ديگه از اين معجزه ها رخ نمي ده ها....پس فردا ديگه بايد بريم....

منم رفتم و تا يك ساعت خدارو شكر و امام زمان رو تو خيال مي بوسيدم....

فردا عصر شد و من گشنه و بي حال فاطي گقت من ديگه نمي دونم بدو كه دير ميشه و به اتوبوس جمكران نميرسيم...

گفتم فاطي بذار تو رو خدا چيزي بخورم دارم از گشنگي مي ميرم فاطي هم حرفاي من اثري بش نداست دست منو مي كشيد مي گفت بدو....

منم به زور آماده شدمو تند تند مي رفتيم....با اتوبوس رفتيم تا حرم حضرت معصومه(س)...از اونجا هم كمي راه رو پياده رقتيم تا برسيم اتوبوس جمكران...

تو راه نمي دونم چي شد كه بحث قزوينيا شد..البته هخمه دوستان قزويني ما رو ببخشن اما ما قصد توحين يا خدايي نكرده مسخره كردن رو نداشتيم ...

فاطمه مي گفت از دوستاي قزوينيمون منم با شكم گشنه مي خنديدم...

بعد همين طور كه رسيديم به اتوبوس فاطي گفت اميدوارم به يه قزويني شوهر كني....تا دلم خنك شه...

گفتم جريان دعاي گربه سياهو شنيدي؟......خنديديم....

رفتيم تو اتوبوس فاطمه يه جا روي صندلي اول طرف خانوما پيشنهاد داد اما از اونجا كه راه جمكران خيلي دور بود گفتم نه من مي خوام برم پشت كه بتونم يه كم چرت بزنم خوابم مياد داشتم از گشنگي هم مي مردم....

با اجازتون منم رفتم صندلي پشتي كه يه خانم 50-40 ساله اونجا نشسته بود منم سلامي كردمو نشستم...بعد تكيه دادم به صندلي و گقتم چرتي بزنم...

چن دقه اي گذشته بود كه صداي خانومه رو شنيدم كه بهم مي گفت:دخترم تو كجايي هستي؟داري مي ري جمكران ديگه؟چن سالته؟هرسال مياي جمكران؟

منم كه يكي يكي سوالارو جواب مي دادم حالا خوابمم ميومد...داشتم مي گفتم حالا ديدي چه كاري كرديما....

البته بنده خدا دوس داشتني بودا اما خوب من حال حرف زدن نداشتم....بعد پرسيدم كه شما كجايي هستين؟آقا به محض اينكه گقت قزويني من رنگ باختم...

فاطي هم كه از خنده ريسه مي رفت اما اون بنده خدا نمي دونس كه فاطي داره به همين مي خنده....

من يكم هول هولكي جابجا شدم و گفتم هرسال مياين اينجا؟

گفت:من و شوهرم نيت كرديم كه سالي يه بار بيايم جمكران البته فكر كنم گفت پارسال نتونستيم بيايم..

خلاصه كلي با ما گرم گرفت و هي از ما مي پرسيد....فاطي هم كه خندش گرفته بود گفت:ادامه بده جاي اميدواري هست فكر كنم پسنديدت واسه پدر شوهرش...

منم كه مي خنديدم گفتم ساكت شو ديوااااااااانه پياده شيم من مي دونم و تو...

خلاصه به سلامت رسيديم ما هم كه عين گشنه ها حتي پول براي كرايه اتوبوس هم نداشتيم همرامون...فاطي گفت تو پياده شو تا من بيام ...خودشم وايساده بود سر كرايه اتوبوس با راننده كلنجار مي رفت....

راننده هم بنده خدا شاخ در آورده بود مي گفت شما ديگه كي هستين برا كرايه ماشين جمكران هم چك و چونه مي زنين؟؟؟؟

فاطي هم مي گفت خوب ديگه فقيريه....گفت بده بابا همين كه داري بده و برو....ماهم به سلامتي پياده شديم...

رفتيم دم در و سلامي داديم به آقا و واز قسمت پشتي وارد شديم....

هنوز همه جا خلوت بود و تازه كمي اومده بودن...ما هم رفتيم يه جايي قبل از در ورودي توي مسجد سمت خانوم ها نشستيم....

من كه داشتم از گشنگي بال بال مي زدم گفتم فاطي من ديگه نمي تونم داره حات تهوع بهم دست ميده ...فاطي گفت تا تو هم بهش دست دادي من مي رم آب بخورم و بيام..

گفتم يا امام زمان من كه دارم از گشنگي مي ميرم و مي خنديدم و گفتم آقا جون با دل گشنه كه نمي شه دعا كرد و زيارت خوند...يه غذايي چيزي برسون....

هنوز دو دقه هم نگذشته بود كه فاطي اومد و گفت بدو.....گفتم چيه؟گفت پاشو.. دست منو كشيد و با سرعت بلند كرد گقت چن دقه است كه ما اينجا نشستيم؟گفتم دو دقه هم نميشه ...گفت كسي اونور ساختمون هم بود؟گفتم نه

گفت هنوز گشنته؟گفتم آره خفن.....حالا اينا چيه كه مي پرسي؟

گفت بيا ببين خودتم باورت نمي شه....با اجازتون ما رفتيم....خدا هيشكيو سكته نده بگو ما چي ديديم؟؟؟

دوتا خانوم و يه پسري  يه ديگ بزرگي از آش نشسته بودن وسط محوطه و داشتن آش مي دادن.....

فاطي گفت بيا مگه تو گشنت نبود بيا اينم آش....منم كه مثل شوكه ها وايساده بودم نيگا مي كردم گفتم فاطي اينا يه دقه پيش اينجا نبودن ...گفت منم همينو مي گم.....داشتيم مي رفتيم طرفشون كه ديدم صدامون كردن

خانومه گفت بياييد اينجا دخترم...پسره همين طور كه يه بشقاب مي داد به خانوم گفت اين بشقاب مال اين دوتاست....براي ما آش كشيد و كشك هم كه جيگر منه ريخت روش....داد به ما

ما هنوز مات و مبهوت بوديم كه ديگ به اين بزرگي تازه سه چهارمشم خالي شده كي آوردن اينجا؟....

ما خورديم و من گفتم اجازه بدين برم اينو بشورم بيارم ...گفت نه عزيزم ما وقت نداريم بايد بريم....منم تعجب كردم كه اگه وقت ندارن پس چرا اومدن اينجا و نذري ميدن؟

بعد بشقاب رو بهشون داديم و تشكر كرديم و برگشتيم كه بريم به سمت ساختمون به فاطي گفتم قربون امام زمان بشم و مي خنديدم اصلا باورم نمي شد برگشتم ببينم هنوز كسي داره آش ميده؟؟

با كمال ناباوري ديدم كه هيشكي نيست....

منو فاطي مثل سكته كرده ها نيگا مي كرديم به جاشون.....بعد برگشتيم سر جامون رفتيم تو مسجد و كلي رازو نياز و دعا و زيارت و برگشتيم....

اما اين سفر...روحي....معنوي.....تفريحي....همه چي بود خيلي عالي بود و ما با امام زمانمون كلي عشق كرديم...

از اون موقع به بعد ديوانه وار عاشق آقا شدم....

 اينم عكسي به همين مناسبت عزيز كه خودم طراحي كردم

 و اينك شعري براي عشقم امام زمان (عج)

که عاشقانه وجودم را تقديم خاک پايش مي كنم...

يا مهدي تو را به مادرت زهرا (ص)مرا ببخش و شفاعتم کن كه بي شفاعت تو هيچم....

 

*تو خواهي آمد و پاييزم بهار خواهد شد*

*تو خواهي آمد و غمم تمام خواهد شد*

*گر تو بيايي اي غايب از نظر *

*چار فصل خدا بهار خواهد شد*

*با حضورت در زمين و آسمان*

*همه جا گل به هزار خواهد شد*

*با قدومت اي مه محبوب من *

*افلاک پر زداد خواهد شد*

*وز نگاهت سنبل باغ حسن*

*در جهان عشق معنا خواهد شد*

*يا رب دلم خوش است به روزي که *

يده را به مهدي(عج)روز ديدار خواهد شد*

***شعر:دختر خاکستر نشين***

 

...خط خورده به قلم ...رها(دختر خاكستر نشين) | موضوع: | لينک ثابت |

.....خدایا هر چی بشه بازم من ازت نا امید نمی شم.... جمعه 7 تیر1387 3:26

ای خدا غصه نخوراز تو فراری نشدم

                             بعد از آن حادثه در کفر تو جاری نشدم

با وجودی که به حکم تو دلم زخمی شد

                           شاکی از اینکه مرا دوست نداری نشدم

ابر را چوب همین سادگیش ویران کرد

                          من که ویرانتر از این ابر بهاری نشدم

قسمتم بود اگر این درد مرا ویران کرد

                          بعد از او غرق شکایت زتو آری نشدم

ای خدا غصه نخور باز همین می مانم

                         من زمین خورده این ، ضربه کاری نشدم

هر که می خواست مرا از تو جدا سازد دید

                        هر چه کردی تو به من ، از تو فراری نشدم

خداجونم می دونم که داری منو امتحان می کنی

می دونم که می خوای ببینی که این امید چندین و چن سالمو بهت از دست می دم یا نه

اما من هیچ وقت ازت نا امید نمی شم

هرچند این ضربه بد جوری داغونم کرد اما از دوست هرچه رسد نکوست

اما نمی دونم چوب کدوم ندونم کاریو دارم می خورم

خودتم خوب مشدونی که همه چیو سپردم به خودت هرچی هم تو بدی راضیم

و اون عهدی که با تو بستمو هرگز نمی شکنم

خدای خوبم که همه عشق زندگی منی

منو تنها نذار

کمکم کن کمک کن تا بتونم از پس این امتحان خوب بر بیام

من جز تو هیشکیو ندارم

!!!هیشکی!!!

رفیق تنهاییام و شادیام همه تو بودی

یه عمره که سرم رو شونه تو بوده

خدایا من تو این بازی شانس برندم فقط امید به تو هس خودتم می دونی

وگرنه همه به ذهنم،به امیدم،به آرزوهام می خندن

خدایا منو از خودت نرون

...........الهی ای خدای دنیام...........

خودتو ازم نگیر

...خط خورده به قلم ...رها(دختر خاكستر نشين) | موضوع: | لينک ثابت |

.....ماماني....روزت مبارك....... پنجشنبه 30 خرداد1387 12:23
شعري كه براي ماماني نازنينم ....

كه از زبان قاصرم روان شده به پاس بوسيدن دستاي مهربونش

اين شعر در روز مادر سال ۸۵ دروكرده شده  و اونو نوشتمو تقديم ماماني جونم كردم

البته خيلي كوتاهه و شايد به نظرتون خيلي هم جالب نباشه....

اما همون چيزي كه تو ۱۷-۱۶ سالگي به اين كله پوك مي رسيدهاما الان ديگه واسه خودم سهرابي شدم

                 تو را من دوست دارم                       تو اي كبوتر سپيد

                 تو را من دوست دارم                       تو اي فرشته اميد

                  

                 تو را من دوست دارم                       تو اي ترانه ساز زندگي

                 براي لحظه هاي غم                        مثال چشمه اي زمان تشنگي

           

            

                                       صدايت صداي خسته باران

                                     نگاهت نگاه دلشكسته و نالان

 

                                       لالايي شب ميخواني مادر

                                   با چشماني خيس و دستي لرزان

                          

                                  به پاس یک لحظه نگاهت مادر

                               می زنم با عشق بوسه به آن دستان

 

شعر:<<دختر خاكستر نشين>>

 اميدوارم ماماني منو ببخشه چون هيچ وقت براش دختر خوبي نبودم ..تنها كاري كه مي تونم براش بكنم اينه كه وقتي ناراحته يا گريه مي كنه اين منم كه مي تونم بخندونمش..

البته تو اين يك سالي هم كه ماماني مریض بود كلي زحمت كشيدم ........

وقتي كه ماماني مريض بود و زبونم لال ممكن بود ديگه پيشم برنگرده .....

داشتم سكته مي كردم....هرچي اشك چشم داشتم تقديم يه لحظه بودنش كردم........

هزارتا نذر كردم تا ماماني خوب شد

روي ماه خدا رو هم مي بوسم كه مامانيو باز بهم دادمن لايق اين همه نعمت خوب نيستم

مخصوصا مادر.........

ايشالله همه سايه مادر بالا سرشون باشه و قدرشو بدونن و هركي هم نداره ايشالله تو بهشت جاش باشه

البته مادرمه هر كاري هم كنم  هيچ كاري نكردم باز ....

اما تو خوب شدنش هر كاري تونستم كردم

...خط خورده به قلم ...رها(دختر خاكستر نشين) | موضوع: | لينک ثابت |

...سومین سال تولد کلبه... شنبه 21 اردیبهشت1387 13:33

سلام

سلامي ارديبهشتي...

از:رها و خاطر پر دردش

به:اين كلبه ي غم و دوستاش كه هرروز مهمونشن...

و امسال ...ارديبهشت ماه...سومين سالگرد تولد اين كنج ويرانه پر از غم............كلبه غم

يادمه كه سه چهار سال پيش همين موقع ها تو خوشي هام غرق بودم

و يه حس تقريبا كودكانه كه هميشه تو وجودمه... شاديم اونقدر بود

كه تو قلب كوچيكم نگنجيد و تقسيمش كردم با قلب كلبه ام...

والان در سومين سال تولد كلبه اي كه قرار بود شريك شاديم باشه اما شد خونه غمم

اون قدر ناراحتم و دل شكسته كه قلب خودم و اين كلبه هم كمه...

اما ديگه نه ...نميخوام خونه ايو با ناراحتيم ويرون كنم..

شنيدين ميگن:آهسته شادي كن تا غم خبر نشه؟!!!

من...4-3 سال پیش...يه دختر 15 ساله...شادي بي نظير...با حس كودكانه...چهره بشاش...شيطون...

اون قدر شادي كردم كه خودم غمو بيدار كردم...

و الان منتظر ديدار لحظه اي كه غم خوابش ببره و شادي يك سلام كنه...

اينجا قرار بود صندوق شاديها و اميد و آرزوهاي من باشه اما چي شد؟!!!

كلبه ويران شده دل...مخزن آرزوهاي خاكستر شده...درياي جمع شده اشك چشم من...آلبوم تيرهاي خورده به قلبم

اما بازهم تولدش رو بهش تبريك مي گم..اما امسال تاريك تر از هر سال...

اما ازش ممنونم كه باز نيمه راه نبود...كه وقت و بي وقت كه دلم مي گرفت يه سري بهش مي زدم...

آهنگ پري ناز كوچولو رو هم گوش مي كردم و خالي مي شدم....

و من منتظرم ببينم سال ديگه تولدش رو چه جوري دعوتم مي كنه؟.....!!!

 

 

 

برام دعا كنين....

                 قربون همتون...

                                         ...دختر خاكستر نشين...

 

 

 

...خط خورده به قلم ...رها(دختر خاكستر نشين) | موضوع: | لينک ثابت |

یا حسین شفاعت کن مرا........ سه شنبه 9 بهمن1386 13:53

 

السلام علیـــــک یـــــا ابـــــا عبداللـــــــــــه الحــــــــــــسین

 

 

***پروردگار محترم***

............... احتراما،..............

 نظر به اينكه طي بررسي‌هاي به عمل آمده توسط اينجانب، علي رغم تمام نعمات و افاضات حضرتعالي در مراحل مختلف زندگي به اين حقير، به جايي نرسيده و موجبات شرمساري نسل بشريت را فراهم آورده‌ام، متمني است پيرو تبصره سوم بند اول قرارداد آفرينش، مورخ 1/1/1 منعقده فيمابين ابر جد اينجانب - مشهور به آدم- و حضرتعالي، استعفاي اين حقير را از مقام انسانيت بپذيريد!!!!!!!!!!!!

از طرف یکی از اهالی گناه کار زمین...

 خدمت صاحب این زمین و اسمان

ومعشوقه ی همیشه جاوید من

.........خدا..........

...خط خورده به قلم ...رها(دختر خاكستر نشين) | موضوع: | لينک ثابت |

رد می شویم.......... یکشنبه 18 آذر1386 11:22

از کنار یکدیگر رد می شویم وتنها چیزی که در سالهای دور باقی میماند تنها خاطره ای است که مثل باد

 بجای باد هرکجا  که می خواهد می رود....می وزد . شاید به همین دلیل ساده است که از خودم چیزی

برای گفتن ....پنهان کردن.....یا از دست دادن ندارم

مانند دانه برفی  که فقط یکبار درست در برابر چشمانت  از بالا از میان هزاران دانه برف آرام فرود می آید 

 ودر انبوه  سپیدی برف پوش زمین جایی مینشیند و گم می شود وتو دیگر آنرا نخواهی دید.....

 همچون رهگذری که فقط یک لحظه از کنارت می گذرد وتو تا پایان دنیا  دیگر او را نمی بینی ونخواهی

دانست که او که بود من هم یکی از آن رهگذرانم...... درست مثل تو !

همه ما از کنار یکدیگر رد می شویم به سادگی ...گاهی به مهربانی ....گاهی دیر و ....گاهی ناتمام.

ناتمام از کنار م رد شوید وسنگها را جمع کنید تا به سادگی از کنارتان رد شوم!

 

...خط خورده به قلم ...رها(دختر خاكستر نشين) | موضوع: | لينک ثابت |

گفت و گوی عاشقانه ی امام سجاد با خدا........ پنجشنبه 12 مهر1386 1:35

در ميان امامان شيعه دعاهاي امام سجاد خيلي معروف و عاشقانه است.
 وقتي با خدا حرف مي زند درست مثل اين است که يک عاشق با معشوقش حرف مي زند.
 چنان خودماني و مهربان و با لبخند با خدا حرف ميزند که گويا با دوست شخصي اش گپ و گفت دارد.
 اين نوع رابطه همان نياز جامعه امروز ماست. الان ماه رمضان است. فصل دعا است.
دعاي ابوحمزه ثمالي امام سجاد که مخصوص ماه رمضان است خيلي دوست داشتني است.
در يک جاي دعا با خدا دهن به دهن بامزه اي ميکند و ميگويد: خدايا اگر گناهانم را به رخم بکشي، من هم عفو و بخششت را به رخت ميکشانم.
 يا اينکه اگر تصميم بگيري من را به خاطر گناهانم به آتش جهنم بسپاري، عيبي نداره، تا وارد جهنم شدم داد و فرياد ميکنم که آي جهنمي ها!
من خدا را دوست داشتم و باز هم من را به جهنم آورده!
 و اضافه ميکند که خدايا گيرم ما را بردي جهنم،
 خب از جهنم رفتن يک بنده ي گناهکارت که وقتي گناه ميکرده باز هم اعتقاد به خدائي تو داشته و فقط هواي نفس بر او غلبه کرده بوده، دشمنت خوشحال ميشه؛
 ولي اگه من را ببخشي پيغمبرت شاد ميشه. تو هم حاضر نيستي که دشمنت را خوشحال کني و پيامبرت را ناراحت.
 بعد از اين بگو مگوي دوستانه، امام سجاد بحث را عوض ميکند و مي گويد
 خدايا اگر قرار بود فقط اولياء و مؤمنان و اهل طاعت و عبادت را مورد عفو قرار بدهي، ما گناهکارها بايد به کي پناه ببيريم؟
 مگه تو خداي ما گناهکارها نيستي؟ اين تعابير روان و اين نوع ارتباط صميمي با خدا خيلي معرکه است.
 نياز ما هم اين است که با اين خدا که کاملاً معلومه خداي خودمون است گاهي حرف بزنيم.
 سبک ميشويم اساسي. تا ماه رمضان تمام نشده در اين شبهاي پربرکتش با خدا يک کوچولو هم که شده حرف بزنيم. اگه حرف زديد: التماس دعا.

 

...خط خورده به قلم ...رها(دختر خاكستر نشين) | موضوع: | لينک ثابت |

تولد .تولد....تولد رها خانومه............... دوشنبه 12 شهریور1386 18:43

***سلام اي مهربان پروردگار پاك بي همتا خدايا جز تو آيا مهرباني هست؟***

*******************

گر چه پيمان خودم را با تو بشكستم

      نميشد باورم اما چه زيبا باز من را به سوي خود خواندي

          عزيزا من گمان كردم كه ديگر راه بر گشتي برايم نيست

               خداوندا مرا البته مي بخشي

                    حبيبا باورش سخت است ... .

                     اما تو اينك مرا براي آشتي خواندي؟؟!!....

         به پاس آشتي با تو اينك .........

من خدايا عهد ميبندم

...................از اين پس بي شكايت دوست خواهم داشت...... بي توقع مهر مي ورزم......

                       خدايا راستش من آدميزادم........

                   گاه گاهي گر گناهي ميكنم طغيان مپندارش

            كريما من گناهي بنده اي دارم ......

        و تو بخشايشي جنس خدا

آيا اميد بخششم بي جاست؟

      خودت گفتي بخوان

             ميخوانمت اینك مرا درياب

                به چشماني كه مي جويد تو را نوري عنايت كن

................ و خالي دو دست كوچكم را.............هديه اي اينك عطا فرما....................

                       خودت گفتي كسي را دست خالي بر نگردانيد..................

                  كنون اي اولين و آخرينم

              بار الها راست مي گويم..

      دگر من با خدايم آشتي هستم

خداوندا ببخشا آن گناهاني كه باعث شد دعايم بي اثر گردد........

.......خدايا پيش آناني كه ميگويند من را تو نمي بخشي.......

          تو رسوايم نكن .....

              من گفته ام من مهربان پروردگارقادري دارم

**********

.......كه مي بخشد مرا آيا به جز اين هست؟...

 خدايا بين من با آن كه نامت را نمي خواند فرقي نيست؟.......

            اگر من را به عدلت در ميان آتش اندازي.....

                  ميان آتشت من باز ميگويم

                       .....هلا اي مردمان ....

                            من مهربان پروردگار قادري دارم ....

                            وگيرم صبر بر آتش

                      وليكن صبر بر دوري تو هرگز....

              خدايا خوب ميدانم مرا تنها نمي خواهي

        غريب اين زمين خاكيت جز تو كه را دارد؟

بيا اي مهربان همراه خوب مهر و آيينم

............... بخوان با من ............................ خدايا قلب من را ...............................

منزل پاك خودت را از حسادت ها رهايي ده..

.خدايا قدرتم ده تا ببخشم آن كه من را سخت آزرده ست

.................. خدايا من چه ميگويم ؟..........چنانم كن كه ميخواهي ..........مرا آن كن كه مي داني......................

******************** *

عزیزانم سلام......روز15 شهریور روز تولد منه.........همونطور که قبلا گفتم متولد گرمای تابستون...دوستدار بارون زمستون.....عاشق برگای پاییز......

من امسال خیلی خوشحالم می دونین چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چون خدا منو بخشیده و من از اول شروع کردم .......و همه زندگیمو دادم دست خدا........همیشه می خواستم تسلیم خواسته ی خدا بشم ...

بگم خدا جونم هرچی تو می خوای همون بشه .اما می گفتم شاید من به لرزوهام نرسم .و تسلیم خواسته خدا نشدم و به هیچ ارزوییم هم نرسیدم..

چند وقت تو فکر بودم و همش از خدا طلب بخشش می کردم و می گفتم خدایا من می خوام بیام طرف تو .........نجاتم بده....

خوشبختانه خدا کمکم کرد......چند وقت پیش یه جمله یه جا دیدم نوشته بود...........

وقتی تسلیم خواسته خدا شوید شیرین ترین چیزها که به نظر شما محال است ممکن می شود.

و من هم به خاطر عشقم به خدا و هم به خاطر توبه هام گفتم چه به ارزوهام برسم چه نرسم می خوام همه چیو بدم دست خدا جونم.و سپردم همه چیو به خودش.........

وووو.........................باورتون نمیشه.........همه چی داره همون طوری می شه که دوست دارم البته ناگفته نمونه.....

که من به خاطر بر اورده شدن ارزوهام همه چیو نسپردم به خدا بلکه به خاطر عشقی که بهش می ورزم.......

در کوچکترین چیزها هم دیگه نمی گم خدایا کاری کن اینطوری بشه .........

همش می گم خدایا هرچی خودت دوست داری.........و دقیقا همون طور می شه ...البته باید از ته دل باشه شما گلا که خودتون خیلی خوبین بهتر می فهمین....

و.......من با خدای خودم اشتی کردم...و لحظه لحظم به یاد خداست و دارم سعی می کنم از گناه دور بشم......

و به همین خاطر من خوشحالم ................من با خدا اشتی کردم...............

...خط خورده به قلم ...رها(دختر خاكستر نشين) | موضوع: | لينک ثابت |

.......یا مهدی.............. سه شنبه 6 شهریور1386 2:31

***یاد و نام خدا ارام بخش قلبهاست***

 

سلام............سلام...........سلام.

دوستان گلم سلام................

یه سلام مهربون و شادو پر خنده مثل من .............

من الان یه دنیا شادم...........

میدونین چرا؟............................

اول اینکه تولد عشق همیشه جاوید اسامونیمه......حضرت مهدی(عج)

و دوم اینکه بعد از قرونی اومدم اپ کنم.............

باید بگم که 15 شعبان بهترین لحظه های زندگی منه..

هر چی خواستم بعد از خدا از امام زمانم خواستم...خیلی دوسش دارم....

امتحان کنین ازش بخواین رد خور نداره...........

بچه ها بیاین به حرمت این شبا و روزا که خدا فرصتی دوباره داده هممون بریم به سمتش...............

طلب بخشش کنیم.............ان شالله

و.................ایمکه.....دلم واسه تک تکتون تنگیده.........

واسه داداش سعید گل....واسه داش رضا.....سارا جون............مریم خودم..........و همه شما گلایی که تازه به تازه اینجا اومدین.......

خدارو شکر می کنم که همه ی شما رو دارم...............

می هواستم اینجا یه شعری از خودم که سال سوم دبیرستان واسه امام زمان گفته بودم  بنویسم اما نشد دیگه.......

چون کامل یادم نیست و الان در دسترسمم نیست.فقط اولش که یادمه میگم بقیه اش هم از خودتون در وکنین.......

 

تو خواهی امدو پاییزم بهار خواهد شد

                                                تو خواهی امد وغمم تمام خواهد شد

 

ان شالله یه روزی واستون می نویسم .......

و همین جا از تمام کسانی که میومدن احوالپرسی اما از من خبری نبود عذر خواهی می کنم به خصوص همونایی که اون بالا نام بردم واقا سعید جدید و...............

همتونو دوست دارم از دعاهاتون هم واسه مامانی و مشکل خودم دستتونو می بوسم/...........فداتون...........رها دختر خاکستر نشین

 

 

 

 

 

...خط خورده به قلم ...رها(دختر خاكستر نشين) | موضوع: | لينک ثابت |

یکشنبه 6 خرداد1386 10:49

         دوستت داشتم                                                                        

 

                                                          


 گر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي!
 اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند!
 اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست!
اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد
 زندگي سخت نيست ما سختش ميکنيم –
عشق قشنگ نيست ما قشنگش ميکنيم-دل ما تنگ نيست ما تنگش ميکنيم
  دل هيچ کس از سنگ نيست ما سنگش  مي کنيم

             

                                    

خداحافظ                           
 

                                                                   

...خط خورده به قلم ...رها(دختر خاكستر نشين) | موضوع: | لينک ثابت |

من........... چهارشنبه 22 فروردین1386 18:55

به سراغ من اگر می آیید پشت هیچستانم پشت هیچستان جایی است پشت هیچستان رگ های هوا ، پر قاصدهایی است که خبر می آرند ، از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک روی شن ها هم ، نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح به سر تپه ی معراج شقایق رفتند پشت هیچستان ، چتر خواهش باز است : تا نسیم عطشی در بن برگی بدود ، زنگ باران به صدا می آید آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی ، سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است

...خط خورده به قلم ...رها(دختر خاكستر نشين) | موضوع: | لينک ثابت |

محرم....حسین....تنهایی........مضلومیت........... شنبه 7 بهمن1385 14:8

امروز هم مثل هرروز یه شعر دیگه براتون مینویسم

 که این یکی در وصف حال وروزحضرت رقیه و حضرت سکینه(ص) هست.

 پیشنهاد میکنم که این یکی رو حتما بخوننین چون

 واقعا حیف هس که نخونینش:

خرابه بود وشب تار ودختری دلخون

                                    فراق بود وعذا بود وبلبلی محزون

زبی کسی به تنش صد نشانه پیدا بود

                                        به پای آبله دارش جفا پیدا بود

تبسمش شرر از گیریه بیشتر میزد

                                    سکوت او به دل عمه نیشتر میزد

شکسته بود زمانه ز جور بالش را

                              گشود به لب سخن داد شرح حالش را

که ای پدر تو دانی که زندگی سیرم

                             سه ساله هستم واز جور این فلک پیرم

دگر به جسم خسته من طاقتی نبود

                                     به پای آبله دارش استقامتی نبود

برای گرمی آغوش تو دلم تنگ است

                                به جای جای تنم جراحت سنگ است

غم شکسته دلان دل شکسته میداند

                                  بیا که عمه نمازش شکسته میخواند

...خط خورده به قلم ...رها(دختر خاكستر نشين) | موضوع: | لينک ثابت |

عید غدیر مبارک........ یکشنبه 17 دی1385 15:5

اعمال شب و روز عيد غدير
شب هيجدهم شب عيد غدير و شب با شرافتى است سيّد در اقبال دوازده ركعت نماز به يك سلام به كيفيتى مخصوص براى اين شب با دعائى نقل كرده است
روز هيجدهم روز عيد غدير و عيدُاللّهِ الا كْبَرْ و عيد آل محمّدعَليهمُ السلام است و عظيمترين اعياد است و مبعوث نفرموده حق تعالى پيغمبرى را مگر آنكه عيد كرده است اين روز را و حرمت آن را دانسته است و نامش ‍ در آسمان روز عهد معهود است و نامش در زمين روز ميثاق مَاءخوذ و جَمع مَشهُود است و روايت است كه از حضرت صادق عليه السلام پرسيدند كه آيا مسلمانان را عيدى هست غير از جمعه و اضحى و فطر فرمود بلى عيدى هست كه از همه حرمتش بيشتر است
راوى گفت كدام عيد است فرمود كه آن روزى است كه نَصْبْ كرد حضرت رسول صَلَّى اللَّهِ عَلِيهِ وَاله اميرالمؤ منين عليه السلام را به خلافت خود و فرمود كه هر كه من مولى و آقاى اويم پس على مولى و آقا و پيشواى او است و آن روز هيجدهم ذى الحجّه است راوى گفت كه چه كار در آن روز بايد كرد فرمود كه بايد روزه بداريد و عبادت كنيد و محمد و آل محمدعَليهمُ السلام را ياد كنيد و بر ايشان صَلَوات بفرستيد و وصيّت كرد رسول خداصَلَّى اللَّهِ عَلِيهِ وَ اله اميرالمؤ منين عليه السلام را كه اين روز را عيد گرداند و هر پيغمبرى وصىّ خود را وصيّت مى كرد كه اين روز را عيد گردانند و در حديث ابن ابى نَصر بَزَنطى است از حضرت رضاعليه السلام كه فرمود اى پسر ابى نصر هر كجا كه باشى سعى كن كه روز غدير نزد قبر مطهّر حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام حاضر شوى بدرستى كه خدا در اين روز مى آمرزد از هر مرد مؤ من و زن مؤ منه گناه شصت ساله ايشان را و در اين روز آزاد مى كند از آتش جهنّم دو برابر آنچه آزاد كرده است در ماه رمضان و شب قدر و شب فطر و يك درهم كه در اين روز به برادران مؤ من بدهى برابر است با هزار درهم كه در اوقات ديگر بدهى و احسان كن در اين روز به برادران مؤ من خود و شاد گردان هر مرد مؤ من و زن مؤ منه را به خدا قَسَم كه اگر مردم فضيلت اين روز را بدانند چنانكه بايد هر آينه هر روز ده مرتبه ملائكه با ايشان مصافحه كنند و بالجمله تعظيم اين روز شريف لازم و اعمال آن چند چيز است اوّل روزه كه كفّاره شصت سال گناه است و در خبريست كه برابر است با روزه عمر دنيا و معادل است با صد حجّ و صد عمره دويّم غسل سيّم زيارت حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام و سزاوار است كه انسان هر كجا باشد سعى كند خود را به قبر مطهر آن حضرت برساند و از براى آن جناب در اين روز سه زيارت مخصوصه نقل شده كه يكى از آنها زيارت معروفه به اَمينُالله است كه از نزديك و دور خوانده مى شود و آن از زيارات جامعه مطلقه است نيز و در باب زيارات بيايد انشاءالله تعالى چهارم بخواند تعويذى را كه سيّد در اقبال از حضرت رسول خداصَلَّى اللَّهِ عَلِيهِ وَاله روايت كرده پنجم دو ركعت نماز كند و به سجده رود و صد مرتبه

شكر خدا كند پس سر از سجده بردارد و بخواند: اَللّهُمَّ اِنِّى اَسْئَلُكَ بِاَنَّ لَكَ الْحَمْدَ وَحْدَكَ لا شَريكَ لَكَ وَاَنَّكَ

* * * خدايا از تو درخواست كنم بدانكه از براى تو است ستايش يگانه اى كه شريك ندارى و توئى***

                                                                      

 

...خط خورده به قلم ...رها(دختر خاكستر نشين) | موضوع: | لينک ثابت |

رها و خاطر پر درد......... یکشنبه 10 دی1385 11:52

 

...خط خورده به قلم ...رها(دختر خاكستر نشين) | موضوع: | لينک ثابت |

فراموشم نکن.... چهارشنبه 6 دی1385 16:9

می نویسم.........امشب با دلی پاک و خاکی ،روحی ارام و خاطری پر درد......

می نویسم برای تو که هیچ وقت نوشته هایم را نمی خوانی............

برای تو که......

دیگر نای حرف زدن ندارم.........مجبورم بنویسم،اما نوشتن من از ان نوشته ها نیست ..که نامه ی فدایت شوم می افریند ........

این نامه نیست ...این یک مشت خاطره و تجربه ......

که من می نویسم و می گذارم که اگر......... امدی و خواندی یادی از من کنی......و اگر نه ...فراموشم نکنی.........

هنوز هم نمی توانم موقع حرف زدن با تو پیشوند هر کلمه ام رو عزیزم قرار دهم..........

نمی توانم با هزار کلمه ی هندوانه پرست از تو خواهش کنم......من هنوز رها هستم.......

همان رهایی که تو فقط به اسمم مرا می دیدی ...........

همیشه می گفتی کاش من مثل تو رها بودم....................

اما تو نمی دانی که نام مرا رها گذاشتند تا زندانیم کنند تا دیگر با اسمم دلخوش باشم ......تا هوس عشق نکنم.........

چرا دیگر صدای مهربانت که نام رها را در همه جا طنین انداز می کرد نمی شنوم.....................؟؟

میدانم بی وفایی از تو نیست.....من هم که رنگ بی وفایی رو ندیدم و بویش هم به مشامم نرسیده ....

همیشه این روزگار است که از وفای من و تو حسادت می کند.....و با بی وفایی من و تو را از هم جدا می سازد........

مهربانم شاید دیگر نه رهایی وجود داشته باشد نه اسمی از رها و نه بویی از عشقش ....

ولی فقط بگویم جمله ای و رها شوم......این بار.......................

من.....................تو..را.................تنهای تنها ...................دوست دارم.......

.................................اگر رفتی فراموشم نکن...............................

Image hosting by TinyPic

...خط خورده به قلم ...رها(دختر خاكستر نشين) | موضوع: | لينک ثابت |

دعا كرد براى آنها كه دوستش ندارند جمعه 24 آذر1385 8:49
 

دعا كرد براى آنها كه دوستش ندارند

دو روز مانده به پايان جهان‏،‏

تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.

تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.

 

 

پريشان شد و آشفته و عصباني.

نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.

داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سكوت كرد.

جيغ كشيد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد.

آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد.

به پروپاي فرشته ها و انسان پيچيد‏، خدا سكوت كرد.

كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد.

 

 

دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد.

خدا سكوتش را شكست و گفت:

عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت.

تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي.

تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.

 

 

لا به لاي هق هقش گفت:

اما با يك روز … با يك روز چه كار مي توان كرد؟!

خدا گفت:

آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند‏،

گويي كه هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي يابد‏،

هزار سال هم به كارش نمي آيد.

 

 

و آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت:

حالا برو و زندگي كن.

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد.

اما مي ترسيد حركت كند‏، مي ترسيد راه برود‏،

مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد.

 

 

قدري ايستاد …

بعد با خودش گفت:

وقتي فردايي ندارم،‏ نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد.

بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم.

 

 

آن وقت شروع به دويدن كرد.

زندگي را به سر و روي اش پاشيد.

زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد.

چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود.

مي تواند بال بزند.

مي تواند پا روي خوشيد بگذارد.

مي تواند …

 

 

او در آن يك روز، آسمان خراشي بنا نكرد.

زميني را مالك نشد. مقامي را به دست نياورد، اما …

اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد.

روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد.

 

 

سرش را بالا گرفت و ابر ها را ديد

و به آنها كه او را نمي شناختند‏ سلام كرد

و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد.

او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد‏.

لذت برد و سرشار شد و بخشيد‏ عاشق شد

و عبور كرد و تمام شد.

 

 

او همان يك روز زندگي كرد،

اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند:

امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود!

 

‌از نوشته هاى عرفان‌ نظرآهارى

...خط خورده به قلم ...رها(دختر خاكستر نشين) | موضوع: | لينک ثابت |

بدون شرح..... دوشنبه 20 آذر1385 16:16
...خط خورده به قلم ...رها(دختر خاكستر نشين) | موضوع: | لينک ثابت |

سلام به........... سه شنبه 7 آذر1385 14:32

سلامی به بزرگی دلهای دریائی ... نه ! آسمونیه همترانه ایهای بی مثالم .
سلامی به وسعت غربتی که بر دل این شکسته نوبال که چه زود چله نشین آوار دردهای این بیشه غریب کش گشته
!
سلامی به پهنای افق نزدیکترین جواب عاشق گونه ای که دل بیقرار مرا ، یکدم از رنج تبآلوده جانکاه تنهائی به تنها ئی گریختن برهاند
!
سلامی که همه درد منو به گوش جان همه ... میرسونه ، علیک نداره
!!!
میدونی چرا ؟
!!!
نه ! اشتباهه ! غلطه ! بیهوده ست ! بذار تا بگم ؛ بذار همه اون دردو یکجا برات تشریحش کنم ؛ تا ببینی که علم تشریح از بیان اعلام وضع و حال این مردهِ دست و پا بسته که اعضای اونو با هیچ طرفندی نه میشه به هیچ بیدردی پیوند زد و نه میشه ازش کالبدو دوباره بافت
.
وااااااااااای ! چرا نمیدونم چی نمیگم ؟
!!!
چرا نمیخوام ببینم چی شده ؟
!!!
چرا اینقدر حالم از تنهائی گرفته ؟
!!!
چرا اینقدر همسلولی دارم و انفرادیم مال خودم تنها نیست ؟
!!!
یکی منو آزاد کنه ! یکی جواب منو نده ! مگه کسی تا حالا ازتنهائی مردن ، مرده ؟
!!
گوش کن دلکم ! داره یه صدائی میاد ! توهم میشنوی؟ توهم میگی توهّم نیست ؟
!!
آره ! انگار دارم خواب میبینم
!
ای خدا ! تو کی اومدی ؟! خواب بودم صدای رفتن و برگشتنتو نفهمیدم به "خدا
" !!!
چی ؟؟؟!!! نرفته بودی که برگردی؟
!
میدونم هنوز تورو نشناختم . میدونم باورت نکرده بودم . میدونم بهت بی معرفتی کردم . ولی جون رهات دیگه از کنارم تکون نخوریا
!
بابا من مُردم ! آخه فکر کردم نیستی ! شرمندتم به "خدا" ! آخه من چقدر بی حواسم
!
(
اینهمه حس و درک دادی ، ولی من بلد نیستم باهاشون چیکار کنم ! نشونم میدی ازشون کجا و چه جوری استفاده کنم ؟ .... مرسی فدات شم ، مثل همیشه مهربون و خوش اخلاقی ! مثل همیشه عجول و زودباورم
!)
"
خدا"جونــــــــم ! میشه یه چیزه دیگه هم بگم ؟! همین یه دونه رو میپرسم ، دیگه قول میدم هرچی تو بگی هیچی نگم و فقط اونو انجام بدم
!!!
میدونم قبلا ازین قولها زیاد دادم ! خوب یادمه هروقت چیزی گفتی ، بااینکه میدونستم به صلاح من بود و فقط ازسر لطفت بهم میگفتی ؛ ولی باز بهونه میاوردم و
...
آخه چیکار کنم ؟ من که قدرتی ندارم ، من که بی اراده و انرژی تو نمیتونم قدم از قدم بردارم ، من که همین الآن که دارم باهات حرف میزنم ، بااینکه این همه اشتباه کردم هیچی نمیگی و خودم دارم بیاد میارم کارهای غلطمو ،

پس ؛
:>]28[<:
بیائید ای بی کسان و مطرودشدگان
!
بیائید ای بی پناهان و گمشدگان
!
ردای سُرور ، تنپوشتان خواهد شد
.
نور آسمانها با یاخته های وجودتان خواهد آمیخت

و ماه و خورشید با توعهد خواهند بست ،

زیرا که برگزیدگانید.
خدا به شما عشق می ورزد

و هرگز شما را نادیده نمی گیرد
.
:>]29[<:
یاد خدا ،

چون زرهی آسیب ناپذیر محافظ ماست.
نام خدا ،

سرچشمه تمامی دانش ها و راه حل هاست.
و او در همه کس و همه چیز حاضر ، حتی

در فقیری که دست نیاز به سوی شما می گشاید
.
:>]30[<:
خدایم
!
دست یاری ات را به سویم بگشا

و یاریم ده ، تا تمامی آرزوهایم به ثمر نشینند
.
:>]31[<:
خدایا
!
در برابر حضور تو که در همه موجودات محسوس است ،

و فقیر و غنی را یکسان متبرک می گرداند
و رودهای حیات از آن جاریست ، سجده می کنم

و بدین سان آسایش خاطر می یابم
.
:>]32[<:
بر خدا درود می فرستیم

-
که سیلابها و توفان ها ، بر او اثر ندارند

و آسمان ها و افلاک در دست اوست
.
اما در لبخند کودکان ، ترنم جویباران

و نوازش نسیم نیز حضور دارد
.
:>]33[<:
خدایا
!
در این خلوت شب به تو می اندیشم

که فراتر از زمان مکان هستی
.
وتو را در دل می بینم که به من می نگری ،

بدینسان آرامش تو مرا در بر می گیرد.

"گوروبانی"

ازین همه کرمته که منو اینجور گستاخ و جسور میبینی !
وگرنه میدونی که راضیم به خواست تو و
...
یاحق

...خط خورده به قلم ...رها(دختر خاكستر نشين) | موضوع: | لينک ثابت |

 

 
Copyright © 2006 - Site bus: (دختر خاكستر نشين) & Designer: Hessam Sedaghati